تبليغاتX
قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد تقدیم به خدای دلم علی, عزیزم تولدت مبارک

تقدیم به خدای دلم علی, عزیزم تولدت مبارک

من محتاج توام

از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!


من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!


از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

 
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت18:5توسط bahar | |

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت14:31توسط bahar | |

خنده بر لب زده ام تا به تو نزديک شوم

به خدا سينه پر از حسرت غم هاست هنوز

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت16:26توسط bahar | |

آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره

اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه

اگه نشد ... اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد

اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره

اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت13:36توسط bahar | |

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت22:57توسط bahar | |

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد


 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت19:54توسط bahar | |

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت23:1توسط bahar | |

خیلی سخته گاهی وقت ها با این که یه دنیا حرف واسه گفتن داری ولی انگار چیزی واسه گفتن نداری

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت17:43توسط bahar | |

لحظه هایم را فقط با یاد تو سر میکنم

خستگی های دلم را ثبت دفتر می کنم

 در خزان دوریت ای نوگل زیبای من

من شقایق های دل را بی تو پرپر می کنم

 

نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود ولی با تار و پود جان برایت خانه می سازم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت12:38توسط bahar | |

شب که می رسد به خودم وعده می دهم

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت.

 

صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم،

رسیدن شب را بهانه می کنم.

 

وباز شب می رسد و صبحی دیگر....

ومن هیچ وقت نمی توانم حقیقت را بگویم. 

بگذار میان شب و روز باقی بماند؛

 

که چقدر

دوســـتـــــــــــــــــت دارم علی عزیزم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:23توسط bahar | |

 

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد

همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

 

حالا من هم خیلی غریبم

          فقط همین

دلم گرفته یه دنیا غم و غصه  تو دلم دارم 

که فقط خدا میدونهُ بس

برام دعا کنین

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت12:53توسط bahar | |

میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن

این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی


نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت14:22توسط bahar | |

 

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم

 

اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد.

 

یک کلام، تا ابد از ته دل دوستت دارم علی عزیزم.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت6:19توسط bahar | |

 

می خوام سکوتو بشکنم بگم که عاشقت منم 

می خوام غرورو بشکنم بگم آره. دلیل تقصیرا منم

می خوام بهت بگم که تو بهونه ی زندگیمی

می خوام بگم که تو برام چیکه چیکه ی وجودمی

می خوام بگم نبودنت آتیش زده به زندگیم

می خوام بگم پشیمونم از کارای زیر زیرکیم

می خوام بگم توی دلت باز یه جایی واسم بذار

می خوام بگم که اینقدر نمک رو زخم من نذار

می خوام بگم این جمله رو رو قلبت حکاکی کنی

می خوام تو رو قسم بدم تا که منو باور کنی

می خوام بگم................... توأم بگو

قسم به جون هردومون دوست دارم تا پای جون

قسم به جون هردومون دوست دارم تا پای جون

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت13:42توسط bahar | |

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت13:33توسط bahar | |

 

گاهی وقت ها خندیدن چقدر سخته...

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت9:12توسط bahar | |

 

خدا وصیت منو گوش بد نامه مو بخون

شاید دیگه من نباشم...مواظب عشقم بمون

می سپرمش بهت می رم....تمام تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش

کسل کنی وجودمو

خدااا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو

کسی نیاد تو زندگیش

بشینه زیر سایه شو

بهش بگه دوسش داره.....!!

خیلی بده زمانه مون.

خدا سپردمش بهت.....مواظب عشقم بمون

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت13:55توسط bahar | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت18:13توسط bahar | |

ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...  

هم از نسيم سراغت را گرفتم ،

هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند

نشاني ات را پرسيدم ...

اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،

كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،

فورا جوابم را خواهي داد.

راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين

دلتنگي ها !...

مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،

آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي

و ستاره بودم؟

هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را

بدانيم،

و بيشتر به دنبال هم بگرديم .

مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...

حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!

همه جا رد پايت بود ...

حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .

اما خودت نبودي ...

عزيزترينم ...

حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت

نشسته  ام .

مرهمي نمي خواهم ...

تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...

هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت20:36توسط bahar | |

ای باغبان در باغ را نبند من که دزد گل ها نیستم خودم  گلی دارم محتاج هر گلی نیستم

 

تقدیم به علی جون خودم که

خودش میدونه چقدر دوستش دارم

 

تمام قلبم 

  تک تک ضربان عاشقانه آن 

فدای چشمان تو که تمام هستی و جانم فدای آن است

و

بغل بغل گل های زیبا 

فدای قلب مهربانت که مبهوت و محو آن شده ام

  قلبم همیشه برای تو و به یاد تو می تپد

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت18:27توسط bahar | |


قلبم درد ميگيرد...

يک حرف در گلويم گير کرده

         با چشمهاي درشتت نگاهم ميکني

و من باز خيره به تو

            يک نگاه پر از التماس

و دلم ميخواهد همه ي حرفها را بزنم

                                لبهايم بالا مي آيد

اشک در چشمهايم جمع شده

                 پاهايم را محکمتر بقل ميکنم

و . . . .

اشک ها بي اجازه چشمانم  را ترک ميکنند

و آهسته زير لب مي گويم دوستت دارم...دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت12:28توسط bahar | |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت8:58توسط bahar | |

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،

زیباست (چون دلی زیبا داره)،

درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

و من خیلی دوستش دارم.

خدایا،

ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه...

خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته

(آنگونه که به خیر و صلاحش هست)  برسه انشاا.... .

خدایا،

در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات

 زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه..
خداوندا،

همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر

(حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که

 هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در

 همه حال ایمن خواهد بود..


دوستت دارم علی عزیزم !


+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت14:12توسط bahar | |

دل من در پی توست...به خدا قسم..به همان خالق عشق
که زمانی روزی هر قدر دور و یا نا ممکن بوسه بر گونه ی
ماهت بزنم....تا بدانی که دلم عاشق توست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت11:38توسط bahar | |

حتی در آسمان تیره و ابری هم

می توان ستاره پیدا کرد .

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم

می شود ماهی گرفت.

اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،

میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم

که زیباییها را جستجو کنند،

به گوشهایمان یاد بدهیم

که زمزمه های مهربانی را بشنوند،

به قلبهایمان هشدار دهیم

که جز برای محبت وعشق نتپند

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت20:31توسط bahar | |

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

                                      آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

                                           لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

                                            دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

                                       با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

                                      پروانه های مرده با هم فرق دارند!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت16:32توسط bahar | |

بـــه بزرگتـــریــن عشـــق و احســــــاس در کــوتـــاه تـــریــن جملــــه  ممکــن بــه روی لطیفتـــریــن گـــل ســـرخ بــرای تـو بهتـــریـــن کـــسم می نویســــم "دوستــــــت دارم"

با اینکـــــه میدانـــــم دوســت داشتــن گنـــاه اســـت "دوستــــــت دارم"

با اینکـــــه میدانــــم پرستــــش کــار کافــــــــر است   "می پرستمت  "
با اینکـــــه میدانــــم آخــر عشـــق رســوایـی اســت   "عاشقت می باشم "
 

پــس   "گنـاهــکارم" ، "کافـــرم "، "رســوایــم" ولـــی همچنـــان "دوستــــــت دارم "

 دوستـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم عــــــــــــلــــــــــــــــی عزیزم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت12:28توسط bahar | |

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست "

چقدر نیازمندم که

 سکوت طولانیم را گوش کنی!

 وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد، چه فرقی می کند برگ سبز کدام درخت  

 

همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند

علی عزیزم منتظراتم تا بیای

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:37توسط bahar | |

 

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت16:7توسط bahar | |

 

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود

يعني فراموشی ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت17:29توسط bahar | |