تبليغاتX
قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد تقدیم به خدای دلم علی, عزیزم تولدت مبارک

تقدیم به خدای دلم علی, عزیزم تولدت مبارک

متشكرم عزيزم

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت23:30توسط Ali | |

 
تو نیستی
اما من برایت شعر مي گويم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
 
 
در قلب كوچك و ناتوانم تا ابد جاي توست
دلدار من اين كلبه حزن آور اين كاشانه مملو از عشق فقط جاي تست تلخيها فراز ها نشيبها بر حرارت و اشتياق من مي افزايند.
و اين ماتمكده تعلق بتو دارد.....

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت17:40توسط bahar | |

به نام تنها الاهۀ آرزوهایم

از انتهای آسمان قلبم ستارۀ به نام ســــــــــــــــــلام می آورم و آن را به بهترین شهاب زندگیم تقدیم می کنم سلام را همچون دُر در چشمان خماریت می گذارم تا با قطرات اشک بر روی غنچۀ لبانت بریزد و گرمی آن را حس کنی.

 سلام را از قلب تنهایم همچون پرستوی مهاجری سوار بر ثانیه ها شده و جادۀ بی آلایش دوستی را می پیماید تا خود را به سرزمین دلت برساند.

 عشقم تو هستی که همچون مستأجری کلید قلبم را به اجاره گرفتی و مرا اسیر عشقت و بی قرار همچون صحراگرد ساختی.

دوستم بدار، ای همۀ کلمات زیبا در ذهنم

ای که آغوش گرفتنت یعنی به انتهای آرزوها رسیدن

بیا به سرانجام آشنایمان بخندیم که گویی زمانه یادش رفته بارها چشمانمان را جلوی آتش عشقمان تر نمودیم و این بار او را به زانو می اوریم .

مرا بر نگاهم ببخش که من خُردتر از آنم که تو را بلرزانم

خشم تو را کدامین چشمها می تواند بپذیرد کدامند آنها که بعد آن بینا  بمانند؟

با سر انگشتانت مرا لمس کن و غبار دوریت را از شانه هایم پاک نما.

بار دیگر دستانم را فرا بخوان و بفشار آنها را که زمانی گیسوان تو را می نوازیدن.

مرا پذیرا باش که من مهتاج توام و مهتاج او که آفرید تو را و تو را و تو را و نیاز مرا.

نفرین بر من اگر بیشتر از نگاهت چیزی  بجویم دوستم بدار و بگو دوستت دارم که گوشهایم به دلم آویخته اند.

بگذار که من هم بگویم دوســـــــــــــــــــــــــتـــــــت دارم که در من سنگینی میکند کلماتش .

 

عــــــلـــــــــــی عـــــــــــزیــــــــــــــــــزم دوســـــــــــــــتت دارم

 

 

  

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت15:50توسط bahar | |

قلبم به ياد تو مي تپد نگاهم ترا مي جويد.
معبودم هنگاميكه

 زندگيم به شبهاي تيره وتار شباهت داشت، زماني كه مرگ را از دريچه ديدگانم به خود نزديك ميافتم، عشق تو در آسمان تيره و ظلماني وجودم طلوع كرد و در افق مقدس عشق تو زندگي از دست رفته ام را باز يافتم.
وجود تو نگاه تو بوسه تو آغوش تو هر كدام رشته عمر مرا بدست گرفته و حلاوت و شيريني به زندگيم بخشيدند .
قلب و جان من ديده و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند.

 

 
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هايت براي من  ...
همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت17:11توسط bahar | |

آوازعاشــقانه ی ما درگــلو شکــــست

حق با ســکوت بود،صـدادرگلوشکست

دیـــگر دلم هــوای ســـرودن نمیــــکند

تنـــها بهـــــانه ی دل ما درگلوشــکست

سربسته ماند بغــض گره خورده دردلم

آن گریه های عقده گشادر گلو شکست

ای داد، کــــس به داغ دل باغ دل نــداد

ای وای ،های های غرا درگلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود

خوابم پرید و خاطره هـا درگلو شکست

بادا مبــاد گــشت و مبـــادا به  باد رفت

آیا زیــاد رفت و چـــرا درگــلو شکـست

 

            ديرگاهيست که تنها شده ام          قصه غربت صحرا شده ام

           وسعت درد فقط سهم من است      باز هم قسمت غم ها شده ام

          دگر آئينه ز من با خبر است            که اسير شب يلدا شده ام

          من که بي تاب شقايق بودم            همدم سردي يخ ها شده ام

          کاش چشمان مرا خاک کنيد          تا نبينم که چه تنها شده ام .                   

                           علی عزیزم بی تو خیلی تنهام 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:20توسط bahar | |

گرچه رفتی از برم.امافراموشم مکن

باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن

همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش

درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن

دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است

بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن

ساغرچشم توسرشاراست ازمستی وناز

باخیال نرگست هرشب قدح نوشم مکن

من ز سوزاشتیاق تو سرا پا آتشم

بازبا توفان بی مهریت خاموشم مکن

جوشدامشب جادوی چشمانت ز جام

با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن

 

 

 دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت15:9توسط bahar | |

 

شعري براي تو

مثل شروع همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود...
من بودمو تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم ...یه عالمه آدم با یه دنیاآرزو
یه ور دنیا من بودم تنهای تنها با یه دل شکسته...با یه قلب که هیچکی
صاحبش نبود با چشمایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه
با دستایی که قول داده بود دست هیچکی رو از عشق نفشاره
اون ور دنیا تو بودی ویه قلب عاشق؛یه دنیا آرزو.. با دلی که عذاب عشق
روچشیده بود با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود...با چشمای
مغروری که اصلا نمیشد ازش خوند چه قدر ساده و راحت اشکی میشن
....
من اومدم تو هم اومدی یه جای دنیا به هم رسیدیم
چشمت اوفتاد توی چشمام... ته نگات خوندم چه قدر ساده ای ودوست
داشتنی نمیدونم تو از نگام چی خوندی اما...
انگار یکی توی دلت میگفت دیگه گمشده ت رو پیدا کردی
روزها اومدو رفت چه قدر توی تنهایی یواشکی به یادت بودم..در دل کردیم با
هم خدیدیم....گریه کردیم
برات از تنهایی هام گفتم ..برام از دلتنگی هات گفتی
چقدر واسم حرفای قشنگ زدی..از دوستی و عشق و محبت
اون روزا من بودم با یه دنیا بی اعتمادی...گفته بودم میترسم...آخه چشمای
کنجکاو مردم من و تو رو میپایید
من دیگه تو شده بودم تو دیگه من شده بودی...قلب من دیگه صاحب داشت
چشام قسمشو شکسته بود
اومدم دستمو بزارم توی دستات اما ترسیدم ..نمیدونم چی شد
کی منو تو رو از هم جدا کرد؟
آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق منو تو رو نظر کرده بودند
دستمو پس کشیدم تو باز خودت شدی و من باز خودم
منو تو به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم...
لحظه ی جدا شدن هر کدوم برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم
اما یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم صدای خنده ی حسودا رو
میشنیدم دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم ..دوباره برگشتم
تو با یه چمدون پر از اشک میرفتی
صدات زدم فریاد زدی دیگه صدام نزن کاشکی اون لحظه ی آخر
بر می گشتی نگام میکردی...برات دست تکون دادم ندیدی
نمیدوم تو کجا رفتی و به کجا رسیدی..فراموشم کردی یا نه؟
حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسم مونده..کاش اون لحظه ی
آخر که صدات زدم بر میگشتی و نگام میکردی شاید به جای دل من
دل اون حسودهارو میشکستی
...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت22:20توسط bahar | |

عشق یعنی،نفس باغچه را فهمیدن مثل سهراب شدن زاغچه را فهمیدن عشق یعنی،هوس سبز صنوبر در باغ خلوت پاک و صمیمانه یک کاج وکلاغ عشق یعنی،سفر ساده بلبل تا گل دردو دل کردن یک قمری عاشق با گل عشق یعنی،گذر آبی قو در ساحل اثر مرثیه ی زخمی دریا بر دل عشق یعنی،سخن از زخم شقایق گفتن حرفی از جنس زمان با دل عاشق گفتن عشق یعنی،به موازات کبوتر بودن ودر افسون گل سرخ شناور بودن عشق یعنی همه در خواب و تو در پس کوچه صحبت کوکب و مهتاب و تودرپس کوچه "

 

 

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت14:43توسط bahar | |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز
 
دارد یا نه؟ 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد  .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد ؟؟!؟

 

                                                                                         

 

 

                        

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت14:27توسط bahar | |

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:4توسط bahar | |

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .

کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

 گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .

گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .

 عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .

 اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ،  می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .

 در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .

 در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...

 عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .

 هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .

 عشق عشق است ، از بین نمی رود .

 کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .

 مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .

 عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .

 لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .

 طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .

 قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .

شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .

عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .

 بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .

بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .

همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .

 کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .

بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.

 چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟

عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .

عشق فرشته ای است در لباس هوس ...

هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد.

عشق

 

 

دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

 واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

 محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت18:4توسط bahar | |

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

" آره " هیزم شكن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه

هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره**


دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره
نياورد به استادش گفت: قربان، شما
واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي
دانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در
غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم
از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح
داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير
اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل
اين درس را
 بدهيد. استاد قبول كرد و
دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني
 است ولي
منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني
نيست و نه
 قانوني است و نه منطقي؟


 استاد پس
از تاملي طولاني نتوانست جواب
بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را
به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتي استاد با
بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال
را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35
ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است
ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25
ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني
نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان
نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس
را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقی

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت11:17توسط bahar | |

سلام گل قشنگم خوبی عزیزترینم؟خوش می گذره؟عزیز دلم امروز یه هدیه دارم برای تو گل همیشه بهار 

فقط کافیه  بیای این جا     

 

http://babolonline.persiangig.com/image/Picture/love.swf

 

 امیدوارم خوشت بیاد مهربونم زود بیا اینجا منتظرتم دیر نکنی

 

 دوست دارم هوارتا

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:53توسط bahar | |

عزیزم نقطه سره خط ،بی وفایی شده عادت، تو نوشته بودی دیدار ۳ تا نقطه تا قیامت .

عزیزم نقطه سره خط، تلگرافی شده نامت.

قلبمُ مچاله کردی توی نقطه چینه نامت.

زیره دردُ خط  کشیدی ضربدر زدی به اسمم تا بدونم که به اسمت تا ته جونم

 طلسمم، عزیزم نقطه ته خط برو با خیال  راحت به تو تقدیم این ترانه عوض

جوابه نامت

غربت را نباید درالفبای شهرغریب جستجو کرد. همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد، تو غریبی.

 

انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است. اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است.


 

ازدلم پرسیدم عشق راخلاصه کن، گفت: آغازکسى باش که پایان توباشد.

 

وفا را از ماهی بیاموز که وقتی از آب جداست می میرد، نه از زنبور که وقتی از گلی خسته می شود سراغ گلی دیگر می رود.

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت12:33توسط bahar | |

آری: من از فصل خزان می نویسم .از فصل غم و اندوه.

از فصلی که بر من جدایی چهره افکند وبرگ های قلبم یکی یکی در اوج مهر و محبت خشکیدند.

 از فصلی می نویسم که دیگر عاطفه برایم کمرنگ شد و شوق ماندن در دنیا را از دست دادم .

از فصلی می نویسم که محبت برایم افسانه شد و صداقت برایم  کهنه و بی معنا.

از فصلی می نویسم که چشمانم گریستن را فراموش کرد و تا ابد به افق تنهایی خیره ماند.

از فصلی می نویسم که سخن عشق برایم بی مفهوم ترین سخن زمان شد.

از فصلی که شیشه دلم شکست و نا آرامی و حسرت آن را فرا گرفت.

از فصلی می نویسم و می گویم که وجودم را عشقم را در زیر خاکهای بی وفایی دفن کردن و مرا در حسرت کلامی خوش تا ابد آواره کردند.

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت12:48توسط bahar | |

علی من هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم نمیخواستم ناراحتت کنم .می دونم باور نمیکنی ولی من دوست دارم  من نمی خوام تو رو از دست بدم .می دونم خودم میدونم همیشه باعث آزاره تو میشم ولی به خدا نمی خواستم این طوری بشه! ببخشین SORRY

نمی دونم چی بگم.راستش اصلا حال خوبی ندارم نمیدونم چی میخوام، چی بگم، نه هیچی نمیدونم

شرمنده

 برای تو حماقتی آرزو میکنم به وسعت مهربانیت باشد که هرگز پی نبری به آنچه با خویشتن و با من کرده ای برای تو سرزمینی بی من ، بهاری بی من ، رویایی بی من آرزو میکنم جایی که در آن شاد باشی و غم هایی که برای من خورده ای از یاد بتوانی برد . :برای تو شیفته ای آرزو میکنم استوار تر از من که استوارترین شیفتگانم :تا حقیقت تو را در یابد و شعر راز آلود چشمان تو را بتواند سرود :برای تو فردایی سر شار از آن روی که از من توهیست آرزو میکنم فردایی که بیتابش شوی : چرا که مرا بیهوده می انگارد برای تو نفرتی عظیم آرزو میکنم تا نثار منش سازی به تمامی : و ندیده بتوانی گرفت منی را که **تنها تو را دوست دارم ** "

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت22:3توسط bahar | |